Friday، June 26، 2009

رستاخیز جان

بر بستر بیماری سیاسی، به طور معمول یک ملت، خویشتن را بار دیگر جوان می سازد و جان خود را از نو باز می یابد، جانی که در جسنجو و اثبات قدرت، رفته رفته از کف داده بود. فرهنگ، بیش از هر چیز مدیون دوران های ناتوانی سیاسی است. (نیچه)
.
.
.

Wednesday، May 27، 2009

Viva Barca

Cant del Barça-Beth Rodergas

Monday، May 25، 2009

رای من ...

Sunday، May 3، 2009

چون مرا دل خستگی از آرزوی برد توست!

"بار دیگر فرا رسید. بله بار دیگر فرا رسید. روزی که تمام جهانیان نگاه خود را به پایتخت اسپانیا، شهر دروغ و نیرنگ، متمرکز کرده اند!!
خانوم ها و آقایان این جا میدان نبرد است! نبرد مرگ و زندگی!! دیداری که جنبه سیاسی و مذهبی آن بسیار پر رنگتر از جنبه ورزشی آن است. دیداری که مکان، زمان برگزاری آن حائز اهمیت نیست. نبردی که در هر صورت حکم جنگ را دارد، جنگی که سالیان درازیست میان کاتالان ها ومادریدی ها در جریان است. خون، چکمه، جنایت، کلماتی است که وقتی فرزندان کاتالونیا نام مادرید را می شنوند به یاد می آورند. خاطراتی که هر روز از زمان وقوع آن می گذرد پر رنگ تر می شود، گویی چشمه ای پنهان آن را از نو سیراب می کند و حس انتقام جویی را در مردمان کاتالونیا صدچندان می کند.
شاید بر روی کاغذ، رئال مادرید پر افتخار ترین تیم اروپا باشد ولی آیا تاکنون از خود پرسیده اید که این قهرمانی ها از چه راهی به دست آمده است؟ آیا راهی به جز سر نیزه؟ آیا همین مادرید نبود که در بازی ال کلاسیکو در ورزشگاه برنابئو، نیمه اول با نتیجه 1-1 متوقف شده بود ولی در بین دو نیمه با پخش شدن جملاتی با این مضمون که خانه بازیکنان بارسا در بارسلونا در محاصره کامل قرار گرفته است و اگر بازیکنان در نیمه دوم بدوند ژنرال فرانکو خانواده آنان را به توپ می بندد، به برتری 11-1 دست پیدا کرد؟ این نمونه ای از میلیون ها جنایات مادرید است، شهری که عدالت و شرافت مدت هاست از آن رخت سفر بسته است."
مطلبی را که خواندید نوشته محمد قاسمی زاده است که قبل از بازی رئال و بارسلونا که دیشب برگزار شد، در سایت رسمی کلوب بارسلونا منتشر شده بود. بازی دیشب در بهت تماشاگران رئال مادرید در ورزشگاه برنابئو با نتیجه 6-2 به سود بارسا تمام شد.
.
.
هنگامی که لیونل مسی در برد تاریخی 6-2 بارسا مقابل رئال مادرید در سانتیاگو برنابئو توپ را به تور دروازه چسباند، پیراهنش را بالا زد تا پیغامی را بر روی لباسش به هواداران نشان دهد. این لوگو که به صورت مختصر نشان داده شد، چندان برای همه مردم جهان قابل دیدن نبود.

روی لباس نوشته بود 'Sindrome X Fragil' که نام یک وضعیت پزشکی است که در انگلیسی به شکل Fragile X Syndrome خوانده می شود. Fragile X Syndrome یک مشکل ژنتیک است که منجر به مشکلات احساسی، روحی و برخی مشکلات فیزیکی در شخص بیمار می گردد که با توجه به این آثار، با بعضی از بیماری های توهم گرایی مقایسه می گردد.
مسی به علت شخصی به این بیماری پرداخته و در ماه گذشته یک روز را در بارسلونا با کودکی که از این بیماری رنج می برد، گذرانده است. به عنوان یک فوتبالیست، او بیان می کند که در کودکی دچار یک مشکل هورمونی بوده که اگر به او کمکی نمی رسید، او هرگز در موقعیتی نبود که بتواند برای یکی از بهترین باشگاه های دنیا گل هایی حیاتی به ثمر برساند. بازیکن ها معمولا راجع به اینکه چیزهایی را به اجتماع برگردانند صحبت می کنند، و با این حرکت تبلیغی امشب، به نظر می آید که مسی در انجام این کار جدی است. (منبع: FCBarcelona.ir)
.
.
.
برای بارسا در بازی روز چهارشنبه (6 مه) در مقابل چلسی در جام باشگاه های اروپا شدیدن و قوی ان آرزوی موفقیت می کنم.


Saturday، May 2، 2009

...Dawdling

.
.
.
Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way
.
Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain
You are young and life is long and there is time to kill today
And then one day you find ten years have got behind you
No one told you when to run, you missed the starting gun
.
So you run and you run to catch up with the sun but it's sinking
Racing around to come up behind you again
,The sun is the same in a relative way but you're older
Shorter of breath and one day closer to death
.
Every year is getting shorter never seem to find the time
Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines
Hanging on in quiet desperation is the English way
,The time is gone, the song is over
Thought I'd something more to say
.
.
.

Sunday، April 26، 2009

Unforgettable

پهلوان اکبر را فقط تا این حد می شناختم که هر بار، در محلی از شهر معرکه می گیره، اما تا به حال از نزدیک ندیده بودمش تا اینکه دیروز با دوستی در همین تئاتر شهر خودمان (ضلع جنوب شرقی اش) برنامه اش را دیدیم. تا اون موقع فکر نمی کردم واقعن چنین پهلوونی هنوز هست و فقط تو بعضی از فیلمهای قدیمی دیده بودم. البته گویا این دوستم چندی پیش در شرق تهران، حوالی تهرانپارس دیده بودتش. خلاصه ایستاده کارُ دنبال کردیم و من فرصتی پیدا کردم تا چند فریم عکس بگیرم. عکسی که اینجا گذاشته ام دقیقن همان چیزیست که اول گفتم. وجود چنین شخصیت هایی که از زمانهای خیلی دور در جامعه ی ما بوده اند و هنوز هم هستند اما چیزی نمانده که به فراموشی سپرده شوند. همه با گوشی هاشون مشغول فیلمبرداری هستن اما هیچ توجهی به خود پهلوان ندارند. گویا این فیلم ها را برای زمانی می گیرند که در آینده به فرزندان و نوه هایشان نشان دهند! باور کنید من هم مثل شما نمی دانم که آنها به کجا و به چه چیز نگاه می کنند.
.
.
.
با کلیک بر روی عکس می توانید عکس را در اندازه ای بزرگتر ببینید.